|
|
|
|
|
منظومه کوه پرگشا تا دورها تا بیکران تا ستاره چلچراغ آسمان پرگشا جون ابر تا کوه بلند تا دماوند سترگ و تا سهند تا به افسون طلوع مهر و ماه تا وقوع پر شکوه هر پگاه تا به آرش سرنمون عاشقان پاکی و آزادگی را پاسبان پرگشا تا دشتها تا دره ها تا به جام پر شراب لاله ها تا به البرز آن فراز آسمان راهیان را سر پناه و سایبان تا کهون و کرکس و تا نقره سر تا به نوذر کوه و دشت همچو زر تا گل زرد و گلندرم ارا تا به عبرت تا به پاشور نوا تا میشن مرگ نشل تا اندوار تا به دریو خطه سبز نمار تا به ناندل تا کیون دریای سر تا به کرف و تینه افسون لهر تا هوای دل پذیر چون سحر تا دلادشت وسیع پرگهر تا فریدون جلوه آزادگی بر ضحاک روزگاران چیره گی همچو آرش جان خود در تیر کن کار صدها تیغه شمشیر کن بال و پر بگشا چون عنقاییان بر بلندای زمین و آسمان رو به کوه و باغ جان را تازه کن جان و دل را هر دمی اندازه کن رو به دشت و باغی از گل را نگر شور و حال مست بلبل را نگر بشنو آواز لطیف سبزه را خندنه های مست و شاد غنچه را بر لب چشمه دلا جامی بزن با لب خندان می نابی بزن رو به کوه و رقص گل ها را ببین یک جهان سر هویدا را ببین رقص باد و رقص برگ و رقص گل رقص کوه و نغمه ی چنگ و دهل پر گشا و بگذر از ماها ومن همچو غنچه بر در از تن پیرهن چون نسیم از کوه و صحرا کن گذر مست و خرم چون پرستو کن سفر تا به اوج ماه باید پر کشید چون صبا جام رهایی سر کشید قطره قطره سوی دریا همچو رود تا دل خورشید باید ره گشود
سروده: بهروز افضلی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 6:36 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
ترانه پاییز آمد پاییز آمد در میان درختان لانه کرده کبوتر از تراوش باران می گریزد. خورشید از غم با تمام غرورش، پشت ابرسیاهی عاشقانه به گریه ، می نشیند. من با قلبی به سپیدی روز، با امید بهاران می روم به گلستان همچو عطر اقاقی لا به لای درختان می نشینم. باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا لاله روید شعر هستی بر زبانم جاری، پر توانم آری می روم در کوه و دشت و صحرا ره پیمای قله ها هستم من ، راه خو در طوفان در کنار یاران می نوردم در کوهستان یا کویر تشنه، یا که در جنگل ها رهنوردی شاد و، پر امیدم دارم امید، که دهد، سختی کوهستان، بر روان وجانم پاکی این کوه و دشت وصحرا شعر هستی بودن و کوشیدن ، رفتن و پیوستن، از کژی بگسستن، جان فدا کردن در راه حق است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:5 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
بازتاب شرايط محيط در اشعار نيما
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:22 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
البرز کوه در شاهنامه فردوسی
کوه در آثار و اساطیر ملل جایگاه ویژه ای دارد مثلاً در اساطیر ژاپن از کوه «فوجی یاما» و در یونان از کوه «اُلَمپ» مقر «زئوس یا ژوپیتر» به تقدس و احتیاط یاد می شود. در اوستای زرتشت،مخصوصاً «یشت ها و بندهش» البرز که «هرا»یا «هربُرز»نامیده می شود،جزء نخستین هاست مثلاً «نخستین کوهی که برفراز رست،البرز ایزدی بخت بود(1)»دکتر معین در شرح این واژه می نویسد:«هَر به معنی کوه+بُرز به معنی بلند و بالا و بزرگ،جمعاً کوه بزرگ،کوه بلند» با این توضیح در اصطلاح متداول «کوه البرز»نوعی حشو وجود دارد مثل سنگ حجر الاسود ، راز پنهان و... بگذریم. در شاهنامه ی فردوسی،از این کوه که در سرتاسر شمال ایران کشیده شده است به کرات یاد می شود بنابراین در نزد ایرانیان این کوه دارای مرتبتی ممتاز است،زیرا از یک سو سمبل و یادگار استواری این خاک پاک تلقی می شد و به عنوان یکی از موانع استراتژیکی خدادادی ،مایه ی مصونیت ایران زمین در برابر مهاجمان افسار گسیخته بود و از دیگر سو بنابر آثار اساطیری و روایات کهن،هم محل به بند کشیدن و کشتن نیروهای اهریمنی است و هم پرورشگاه کسانی چون زال و فریدون و محل ریاضت کشیدن عارفانی چون شاه نعمت الله ولی است(2)و هم خیزش گاه تیر ایران گستر آرش و... در این مقال به بسط معروف ترین روایات و وقایع پیرامون البرز می پردازیم.......... 1 ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:14 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
بال هایت را کجاجا گذاشتی؟ پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :((اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی .)) پرنده گفت :"من فرق درخت وانسان را خوب می دانم ، اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم." انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت :"راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟"انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید. پرنده گفت: نمی دانی ، توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی . پرنده گفت غیر از تو ، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن را از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نشود فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روز ی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :hیادت می آید ، تو را دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست! منبع: کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:46 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
تصنیف : دلدار شعر: بهروز افضلی دستگاه:ماهور آهنگساز: نصرت قاسمی بیا دلدارمن بیا دلدارمن بیا تماشا دلا بیا یارمن به دشت وصحرا بیا بیا یارمن به نوای بلبل گل ریزیم گل ریزیم به هوای مهرش برخیزیم برخیزیم بیا به دشت وصحرا بیا به کوه ای همراه همچون بهاران با لب خندان به سبزه زاران بیا چون چشمه ساران همراه یاران به لاله زاران بیا تو خود نسیمی بیا عطر وشمیمی بیا تو خود نسیمی بیا عطر وشمیمی بیا به سبزه زارن به لاله زاران بیا چو گل ها شکوفا شده ز غنچه ها همه جا به درا به درا چو مرغ عاشقی به درا بیا دلدار من بیا دلدارمن بیا تماشا بیا بیا یار من به دشت وصحرا دلا بیا یارمن بیا یارمن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:57 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
چیزی به روشنایی صبح نمانده بود و به قصد صعود به قله به راه می افتیم. با کوله باری از صفا ویکر نگی با همنوردانی از اقشار مختلف و شغل های گوناگون که می باید با کوه وجنگل وطبیعت در راه باشند ، همراه با آن نه سر جنگ و ستیز ودعوا بلکه مدارا ....... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:30 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
خویشتن خدایی من به زیبایی استمرارمی یابد. این زیبایی را در همه جا خواهید دید. . این زیبایی طبیعت درتمامی جلوه های آن است . اين زيبايي،آغاز شادماني چوپان است ، هنگامي كه درميان تپه ها مي ايستد، شادي كشاورز در كشتزاراست، و پرسه زدن عشايردر ميان كوه ها ودشت ها. اين زيبايي،نخستين گام انسان فرزانه است ، به سوي حقيقت زنده. <جبران خلیل جبران> |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:1 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا به دورترين قله ها نشان بدهيد به رد پاي نرفته ، مرا نشان بدهيد به قله هاي سپيد و به دره هاي بنفش به راه خلوت بي انتها نشان بدهيد از اين گروه نشسته ، جقدر دلگيرم براي رفتن ، يك مبتلا نشان بدهيد به جستجوي بلنداي بكر و خاموشم به من ، بلند ترين قله را نشان بدهيد
سوسن رئيسي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط محمدرضا هاشم پناه
|
|
||